خرید بک لینک
در تاریکی مطلق، حواس انسان به بیشترین سطح توانایی خود می رسند... چشم، پرتوی نور شمعی را از ده کیلومتر دور تر می بیند. گوش، صدای پر زدن پرنده ای را از صد متری می شنود. بینی، بوی علف کوچکی را از بیست متری استشمام می کند. زبان، مزه قطره بارانی بر روی لب را می چشد. و پوست، عبور نسیم خنکی را به خوبی حس می کند. ولی هیچ انسانی دوست ندارد در تاریکی مطلق زندگی کند! زیرا به خوبی می داند که برداشتن یک قدم سی سانتی متری برای یک مرد صد و هفتاد و پنج سانتی متری تا چه اندازه دشوار خواهد بود...

برچسب: دوربین دید در تاریکی مطلق,عینک دید در تاریکی مطلق,تاریکی مطلق در دی ماه,فرو رفتن زمین در تاریکی مطلق,عکاسی در تاریکی مطلق,زمین در تاریکی مطلق,دید در تاریکی مطلق,خوابیدن در تاریکی مطلق,خواب در تاریکی مطلق,جهان در تاریکی مطلق, نویسنده: محمد شمس تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 16:39

برای قاب عکسی نو کسی دیوار می سازد

برای یادگاری ها کسی انبار می سازد

برای یاد لبخندت که بی اندازه زیبا بود

میان خواب و بیداری، کسی افکار می سازد

به روی صورتم دستی نقاب تازه می بندد

دلم بی وقفه می گرید، لبم بی وقفه می خندد

درون سینه الهامی طنین انداز می گوید

شبی... جایی... کسی... شاید، به دوشم بال می بندد

برچسب: نویسنده: محمد شمس تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 16:39

میان خواب نیمه شب و چُرت صبح زود... هم میان ماه روشنی که با ستاره بود... هم میان سرگذشت من که با (تو) میشود به سر میان سرنوشت خود که (من) در آن نبود... هم میان کام تشنه و خیال روزه داشتن میان بانگ سرکش و دعای بی سجود... هم میان آنکه می کشد... به پیچ موی یار دست میان او که می رسد به پیچ دود عود... هم میان پر گشودن و رها شدن در آسمان میان بام خانه و قفس که خانه بود... هم میان دل شکستن و هوای گریه داشتن میان آنکه دل برید و از تو دل ربود... هم میان آن دو چشم هم... میان این دو رود... هم میان این و آن بمان... که تار بین پود... هم...

برچسب: نویسنده: محمد شمس تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 16:39

کوچ کردیم و هوا وقت سفر باران داشت آسمان هم به نگاه تر تو ایمان داشت اینک امروز... که یک جای جهان بی خوابم آرزو میکنم ای کاش... سفر جبران داشت مثل دیوار که از زلزله ها می ترسد روح آشفته ام انگار تبی لرزان داشت ساکت آنگونه که می گفت... زبان بسته نبود در سرش پشته ای از آه و فغان, مهمان داشت پشت لبخند فرومانده به رخسار نقاب بر لب بسته خود یکسره زندانبان داشت فاش میگویم و از گفته خود دلشادم بنده عشق... در این قصه هزاران جان داشت...

برچسب: بنده عشقم واز هردو جهان آزادم,بنده عشق,بنده عشقم واز هر دو جهان,بنده عشقم,بنده عشقم و,بنده عشق بهرام حصیری,عشق بنده به خدا,بنده ی عشقم, نویسنده: محمد شمس تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 16:39

زیر پیراهن تو روح بزرگی پیداست زیر پیراهن من روح بزرگی تنهاست آنکه می گفت دلش خانه پروانگی است فصل گل بی پر و بال تو برایش رؤیاست... یک نفر باید از احساس تو حرفی بزند یک نفر هم بنویسد... و بگوید: زیباست! خسته ای بس که تو می آیی و من در خوابم؟ خواب چشمان تو هم مثل خودت بی همتاست... مثل طوفان زده ای خانه خرابم همه عمر کشتی نوح، کجا؟ ساحل دریا، دریاست... در نگاه تو کسی دلزده از دست من است غم چشمان من اما بیش از اینها گویاست شاید امروز، حواسم به خودم هست... ولی آنکه در آینه ام هست، حواسش به شماست

برچسب: نویسنده: محمد شمس تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 16:39

دفتر کهنه من را چه کسی می خواند؟ با دل خسته ام اینک چه کسی می ماند؟ تو نباشی همه ی اهل زمین خاموشند حرف هایی که نگفتم، چه کسی می داند؟ آن زمان... ما سه نفر دوست خوبی بودیم تو نشستی و خدا ماند... و مَلک بیرون شد آه... ای آنکه خدا اشرف مخلوقت خواند از تو... یک عالمِ عشقم به خدا افسون شد درد دل های من امروز پر از معنی کفر دل ابلیس... پر از حسرت عشقش به خداست تو صدایش بزن این لحظه که وقت سحر است آنکه تنها به تو دل بست... غریبانه رهاست (...)

برچسب: ما سه نفر,ما سه نفر را کجا میبرید,ما سه نفر رو کجا میبرید,ما سه نفر بودیم,ما سه نفر رمان,ما سه نفر هستیم,ما سه نفریم,ما سه نفر بوديم,ما سه نفر هلیا,ما سه نفری, نویسنده: محمد شمس تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 16:39

میان سایه ها دستی مرا میخواند از اول

صدایم می زند هر دم و می خنداند از اول

صدایم می زند، تا من سراغ خویش برگردم

زمین را زیر پاهایم، میچرخاند از اول

به من می گوید این لحظه که بالت را مهیا کن

که راه فصل گل را او خودش می داند از اول

به او میگویم از دردی که در بال و پرم جاریست

به من می خندد و با خویش میرقصاند از اول

سراغ خویش می گردم، دلم آیینه می خواهد

خدا وقت سحر با من غزل می خواند از اول

برچسب: از اول شایع,از اول مهر متنفرم,از اول شب تتلو,از علائم اولیه بارداری,از شب اول,اطلاع از اولویت حج عمره,کاش از اول میدونستم,ترس از اولين نزديكي,کاش از اول مجید یحیایی,کاش از اول نبودی, نویسنده: محمد شمس تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 16:39

من از روزگاری پر از خاطره فقط غصه بر دوش خود میکشم من آن کوه دلتنگ و سنگین و سرد به دنبال یک لحظه آرامشم تو آهوی آزاد و خوشحال و شاد که حتی حواست به این کوه نیست قدم میزنی... میدوی... سرخوشی نمی دانی معنای اندوه چیست بهار از سر قله ها می گذشت درخت از سر شاخه گل می دمید من آغوش خود را گشودم ولی تو خواب زمستانی ات سر رسید برای سکوتی که سهم من است فقط می توانم بگویم خوشم شریک خوشی های من باشی و ندانی چه باری به خود می کشم ...

برچسب: نویسنده: محمد شمس تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 16:39

قدری بخواب، ماه. کسی پشت شیشه نیست

تصویر ابر پاره کنارت کلیشه ایست...

آن دختری که عکس تو را می گرفت، رفت

از بس که نور سرد تو اینجا همیشگیست

دیشب کسی نگفت کجایی؟ و صبح شد

دل مردگی مردم این شهر، ریشه ایست

چندیست باغبان همه را آب می دهد!

حتی زمین خشک... که نزدیک بیشه نیست

قدری بخواب، ماه! که شاید شبی دگر

یک حوض، در حیاط، بر عکس رخت گریست...

برچسب: نویسنده: محمد شمس تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 16:39

سالها کوچه ز باران خالیست شهر، آرام و خیابان خالیست باد می آید و سرگردان است شاخه از برگ درختان خالیست گل فروشان سر هجرت دارند خانه از مقدم مهمان خالیست بی تو این شهر، نه آباد و خراب همچنان هست و کماکان خالیست دست بر شعله ی شمعی گرم است سینه از آتش سوزان خالیست یک نفر خسته و خواب آلود است گوشش از صحبت خوبان خالیست مثل کاجی که سراسر سبز است از بهاران و زمستان خالیست یک نفر هست، که می جوید و باز دستش از دامن و دامان خالیست یک نفر هست، که از عمق وجود خالی از خالی و در آن خالیست

برچسب: خالی,خالی ابی,خالی بندی فیلم هندی,خالی بندی,خالی بند به انگلیسی,خالی شدن ناگهانی باتری گوشی,خالی بند,خالی شدن باطری ماشین,خالواش,خالی شدن سریع باتری گوشی, نویسنده: محمد شمس تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 16:39

صفحه بندی